ماجراهای مانی جونم و مهمونی ها (قسمت اول)
۲۴/فروردین ۱۳۹۱ مهمونی عمه مانی جونم:امروز خواب به چشمهای خوشگل پسرم نیومد.مدام شیطنت و نق ونوق.شب هم که خونه آفرین جون مهمون بودیم.هوا گرم و مانی خان بیقرار تر از همیشه.این موقع سال و این گرماخیلی عجیبه.مهمونها سر رسیدن ومانی جونم همچنان بیدار و برقرار.خانم فاطمی لطف کرده واسه مانی جونم کتاب پرندگان و اسباب بازی اورده بودن.مانی جونم ساعتها باهاشون سرگرم بود.ساعت حدود ۱۲ شب بود که مانی خان باطریشون تمام شد و وسط تخت عمه خانم به خوابی عمیق فرو رفتند.و ما هم مدام بهش سرمیزدیم.تا اینکه موقع رفتن صدای جیغ وحشتناکی از اتاق به هوا رفت.پسرم عشق مامان وبابا فقط خدا میدونه فاصله کوتاه اون دو اتاق رو چطوری طی کردم.به هیچی جز افتادنت از تختی به اون بزرگی فکر نمیکرم.خدای من اون جیغ واسه ی هیچی جز افتادن از تخت نمی تونست باشه.همگی به سمت اتاق دویدیم.تو رو وسط تخت خوابیده و در حال جیغ زدن پیدا کردیم.نمیدونستم باید گریه کنم یا تو رو بغل کنم.مانی جونم تو امشب دو چیز دو به من یاد آوری کردی.اول اینکه طاقت دوری و ناراحتی تو ندارم.و دوم اینکه ...نه پشیمون شدم از گفتنش.میدونی چرا؟نمیخوام بابا فکر کنه تو رو از اون بیشتر دوست دارم.شما دوتا همه چیز زندگی من هستید.عاشقتونم.... 




ماجراهای مانی جونم و مهمونی ها (قسمت اول)
